دوربين عکاسی و سیطرهی تفکر تصويری
عکس و تصویر بر حسب عادت بهصورت اینهماني درک میشود. اما اگر بخواهیم در برخورد با پدیدهها دقت داشته باشیم ناگزیریم که در میان آنها تفکیک قائل شویم. عکس، تعینیافتهی تصویر است که البته عمدتاً این تعینیافتن از طریق وسیلهای به نام دوربین،انضمامیتر میشود.
اگر بتوان تفکر را به سه دستهي بزرگ تفکر مفهومی، تفکر تصویری و تفکر شنیداری تقسيم کرد، باید دید در ساختار ذهن انسان کدام تفکر نقش اصلی را برعهده ميگیرد و نسبت هرکدام از آنها با دیگر صور تفکر در هر فرهنگی چگونه است.در اینجا باید به تنش واژه-که خود را در نوشتن تعریف ميکند- با تصویر دقت کنیم. بشر از طریق نوشتار، واجد توانائی جداسازی خطوط از زمینه شد تا بتواند -با اين توانائی انتزاعی- نسبت برتري با تخیل برقرار کند. ازاین رو در روند تاریخ، تنشی میان متن و تصویر پدید آمد. در قرون وسطی این تنش بهصورت وفاداری به متن یا تصویر درآمد که در آن مؤمنان، متن را ميپسندیدند و مشرکان، تصویر را. در عصر جدید هم این تنش در قالب جدال فلسفه و هنر محقق شد. کانت و هگل تاریخ را یک روند مداوم تبدیل تصویر به مفهوم تبیین کردند؛ روند شفافسازی، فکر رمززدائی اشیا را تحقق می دهد. در این رابطه بود که هگل دین را در تصویر و فلسفه را در مفهوم، متجلی ميدانست و نیچه در این چالش، استعاره را ارج نهاد و به نقد جدی هگل پرداخت.
اما عکس چیزی جدا از تصویر و استعاره است و این بهواسطهی ابعاد تکنیکی آن است؛ چرا که با ظهور دستگاههای فنی که محصول غیرمستقیم علوم جدید بودند، تصویر تکنیکی ظهور یافت. اینجا باید به تمایز جدی فی مابین تصاویر قدیمی که از خلال اسطورهها و جادوها خلق ميشدند و تصاویری که ازطریق تکنیک تولید ميشوند، توجه کرد. از جنبهی تئوریک ميتوان گفت که تصاویر قدیمی بر پدیدهها دلالت دارند اما تصاویر تکنیکی متکی به مفاهیم هستند. این جدالی است که نقاشی با عکاسی دارد.
نقاش در هنگام خلق اثر، خود را میان تصویر و دال آن قرار ميدهد. از این رو نقاش در مغز خود بر روی تصویر کار ميکند تا بتواند آن را با کمک ابزارش به روی تابلو منتقل نماید. لذا برای فهم آن باید به درون ذهن نقاش رفت. اما در تولید تصویر تکنیکی، میان تصویر و دال آن، دوربین قراردارد و لذا برای فهم این تصویر باید به تحلیل این واسطه نشست. اگر تصاویر قدیم، جادوئی را ساماندهی ميکردند، تصویر تکنیکی نیز افسونی ایجاد ميکند؛ اما تعمق بسیار ميخواهد که به تمایز این دو تصویر نائل آییم.آنچه درتصویر قدیم ميتوان یافت، فرمی بود که خودرا در اسطوره بیان ميکرد اما در تصویر تکنیکی ما با تشریفاتی روبرو هستیم که برنامهریزی ميشوند. اسطوره نوعی نسبت با امر متعالی فراهم ميکند که وجهی از خودانگیختگی دارد اما تصویر تکنیکی فرایندی را ایجاد ميکند که برنامهریزان از طریق کارگزاران، امری را تحقق ميبخشند.
پرسش امروز ما نسبت امر متعالی و اسطورهای با تصویر تکنیکی است. امروز این تصویر تکنیکی–عکس- همهجا را فراگرفته است. آلبومها، مجلات، کتابها، ویترین مغازهها، تابلوهای تبلیغاتی، کیسههای خرید، قوطیهای کنسرو و... مملو از عکسها هستند. این تصاویر بر مفاهیم موجود در یک برنامه دلالت دارند. در واقع، نهاد یا سازمانی برنامهریزی میکند تا جادوی ثانوی ایجاد نماید. این جادوی برنامهریزیشده بهطور همهجانبهای فرهنگ را تحت تأثیر خود قرار ميدهد و در این تأثیرگذاری، فرهنگ را بهصورت تودهای بیشکل درميآورد. لذا همواره این خطر وجود دارد که فرهنگ را از محتوی تهی کند؛ چرا که این روند برنامهریزیشده توسط کارگزاران به اجرا درميآید. این چنین است که تصویر قدیمی در قالب عکس در سیل روزنامهها، تبلیغات،کتابها و... جریان مییابد و بدینشکل عکس، کل تاریخ و زندگی را اشغال ميکند و حافظهی جمعیای به وجود ميآورد که فاقد انسجامی است که اسطورهها و ادیان داشتند. از این رو بهراحتی دستکاری شده و از سوی نظام قدرت برای ایجاد حافظهی تاریخی بهکار گرفته میشود. ميتوان گفت که تمامی فعالیتهای هنری، علمی و سیاسی نیز تمایل دارند که به این روند بپیوندند؛ چراکه هدف آنها این است که بهصورت عکس و فیلم، ثبت شوند. بیجهت نیست که امروز، جهتگیری همهی رخدادها بهسمت تبدیلشدن به عکس و فیلم و قرارگرفتن بر روی صفحهی مجلات و پردهی سینما و صفحهی تلویزیون است. در اینجا بازی قدرتی آغاز ميشود که در آن، عکاس بر بیندهی عکسهایش مسلط است. او ميکوشد رفتار بیندهاش را برنامهریزی کند. دوربین عکاسی هم که توسط نظام صنعتی و دنیای تکنیکی و در راستای آن ساخته شده است، برعکاس برتری دارد و دوربین را و از طریق آن، کنشها را برنامهریزی ميکند. در این فرایند، دوربین، بازی بس پیچیدهای را آغاز ميکند که بازیگران آن نميتوانند به انتهای آن برسند. چرا که در میدانی، به بازی می پردازند که آنها در طراحی آن مشارکتی نداشتند ، این بازی با اختراع دستگاهیهایی که فرایند تفکر را شبیهسازی ميکنند، ابعادی با کیفیتی دیگر یافته است. بدینشکل با برتری دستگاه، صلاحیت انسان برای کنارآمدن با آن کاهش یافته است و باید بیش از هرچیز به آن اعتماد کند. در این فضا، عکاس آزاد به نظر میرسد اما آزادی او، یک آزادی برنامهریزیشده است. قصد عکاس، تابعی از برنامهریزی دوربین است. عکاس ميتواند از هر آنچه ميتواند عکس بگیرد اما در حقیقت تنها ميتواند از چیزهایی عکس بگیرد که قابل عکاسی باشند و چیزی قابل عکاسی است که درون دوربین، برنامهریزی شده است. در واقع عکس، تصویرِ مفاهیم است؛ چراکه تمام معیارهای عکاس از قبل بهصورت مفاهیم، در برنامهی دوربین قرار گرفتهاند. لذا تفکرِ تصویری که در عکس رخ ميدهد، وابستگی تنگاتنگی با مفاهیم دارد و این مفاهیم و تفکر مفهومی است که آن را جهت ميدهند.
حال سئوال این است که اگر این تفکر مفهومی است که به عکس، جهت نهایی ميدهد، چگونه در عکس، خودانگیختگیای که از درون ميتراود و رابطهی متعالیاي که ادعای ادیان است، امکان ظهور مییابد؟ اگر دین در بنیاناش بهتر زندگیکردن را بشارت ميدهد، عکس رهاوردش بیشتر زندگیکردن است. چگونه می توان بین بیشتر زندگی کردن و بهتر زندگی کردن تعادلی ایجاد کرد؟ دین، متکی به متن است و فلسفه، متکی به مفهوم. اینک دین و فلسفه چگونه ميتوانند با این رقیب که به آن نام عکس دادهاند، نسبت برقرار کنند؟ این چالشی است که فلسفه و دین در مقابل خود دارند. فلسفه با این مدعا که عکس در دل مفاهیم، نضج گرفت، عکس را فرزند خود ميداند و ميکوشد آن را مهار کند، اما دین باید بهطور جدی به این مسئله بپردازد و نسبت خود را با آن روشن نماید. در طول تاریخ همیشه این متن بوده است که غالب بوده اما امروز عکس است که غالب است و اگراین روند استمرار یابد، بیسوادی عمومی بروز خواهد کرد و عدمتمرکز و عدمتأمل فراگیر خواهد شد.در این شرایط دیگر امکان تعمق و تأمل وجود نخواهد داشت و حاصل آن انسان پوکی است که فکر میکند همهچیز میداند. این چالش جدی بشریت است که چگونه با تسلط تصویر تکنیکی امر اگاهی و خوداگاهی صورت می پذیرد؟ سینما و تلویزیون ، درادامه فضاهای مجازی نوعی انفعال ایجاد می کند که در این انفعال درون انسان دست خوش تهاجم امر بیرونی میشود و در یک روند اراده انسانی مختل می شود.
دیدگاهها
یکی از موارد یاد شد عینا به همین نکته اشاره داره .... تهی شدن ، آزادیِ(مشروط) ....
خیلی متشکرم از نظرت زیبات ...
چیزی حدود سه بار متن رو مطالعه کردم و تونستم یه مقداری از متن رو بفهمم به نظر من نویسنده میخواد تهی شدن جامعه از نوشتن و تفکر رو بیان کنه
و از این روعکس ها رو عامل این تهی شدن میدونه چون عکس ها به نوعی از پیش تعریف شده هستند و دارای محدودیت ، پس در نتیجه انسان رو رو به محدود بودن میکشونند
در این وسط ذهنم به سمت آیه اول سوره قلم روانه شد
که خداوند میفرمایند
نون و قسم به قلم و آنچه مینویسند
که در تفسیر المیزان در باره این آیه گفته شده
خدای سبحان در این آیه به قلم و آنچه با قلم می نوسیند سوگند یا د کرده ، و از ظاهر سیاق بر می آید که منظور از قلم مطلق قلم ، و مطلق هر نوشته ای است که با قلم نوشته می شود ، ازاین جهت این سوگند را یا د کرده که قلم و نوشته از عظیم ترین نعمت های الهی است ، که خدای تعالی بشر را به آن هدایت کرده ، به وسیله آن حوادث غایب از انظار و معنای نهفته در درون دلها را ضبط می کند ، و انسان به وسیله نوشتن و قلم می تواند هر حادثه ای را که در پس پرده مرور زمان و بعد مکان قرار گرفته نزد خود حاضر سازد (مثل این که حادثه قرنها قبل ، همین الان دارد اتفاق می افتد ، و حوادث هزاران فرسنگ آن طرف تر در همین جا رخ می دهد ) پس ...
از تفسیر این آیه شریفه میشه به این رسید که در پی نوشتن تفکر نیز پدید می آید و آدمی را وادار به تفکر میکند از رو متن کمتر دستخوش تغییر می شود همیشه زنده است. و طبیعی است که جامعه ای که از نوشتن خالی شود هدایت نمیشود .
و خیلی ممنونم بخاطر مطلبی که گذاشتید محمد جان واقعا ذهنم رو به چالش کشید
با تشکر
سلام - متشکر از نظرت علی جان ، خیلی سخته که فهمی فلسفی رو در قالب چتی اینترنتی بیان کرد ..... در مورد پاراگراف اول باید بگم که نویسنده قضاوتی میکنه در مورد مشرکان و مومنان که در اولین برخورد ممکنه باعث سردرگمی خواننده بشه ، اما در اخر متن به شکلی کاملا ادبی دلیل قضاوت رو مطرح میکنه ..... از منظر بنده جان متن ، تمایز نگاه تصویری و نگاه عکس وارانه در تمام مراحله حیات توسط انسان خودمختاری هستش که شاید هیچ گاه اصل فرایند رو درک نکرده باشه ، بزرگترین ویژگی متن هم همین نکته هستش که شاید هدیه ای باشه برای خواننده هدیه ای از جنس دانستن ...... بسیار متشکر از نظرت علی آقا
بنظرم پاراگراف اول که راجع به خط و عکس و رابطش با آدم های مومن و مشرک بود میشه گفت اشارش به اینه که تقریبا آدم های مومن سخت کوش تر هستن نسبت به آدم های دیگه(البته نه صرفا)
بنظرم تفکر مفهومی بزرگتره و با نوشتن بیشتر آدم رو وادار میکنه به فکر و اینکه قبلش باید فکره بازی آدم داشته باشه به نسبته فهمش
و اینکه نبریک بابت متن قشنگت محمد :)
خوراک دیدگاهها